close
تبلیغات در اینترنت
نماز جماعتی که در هواپیما خوانده شد / امامی که من ملاقات کردم!
آخرین مطالب

نماز جماعتی که در هواپیما خوانده شد / امامی که من ملاقات کردم!

نماز جماعتی که در هواپیما خوانده شد / امامی که من ملاقات کردم!

هه فجر از 12 تا 22 بهمن ماه است که به نام دهه فجر نامگذاری شده و بهترین اسمی است که از قرآن گرفته شده است.

دلسوختگان: دهه فجر از 12 تا 22 بهمن ماه است که به نام دهه فجر نامگذاری شده و بهترین اسمی است که از قرآن گرفته شده است. ریشه نامگذاری این دهه مربوط است به قصه ای که قرآن نقل می کند و به دلیل این فجر و شکافته شدگی، حقایقی از اسلام، قرآن و انقلاب عظیم اسلامی نمایان گشت. نامگذاری روی این دهه بسیار مبارک و بجاست. خاطرات بسیار شیرینی به این دهه تعلق دارد که بهترین و شیرین ترین آنها مربوط به ورود حضرت امام بعد از حدود پانزده سال تبعید و دوری از وطن است؛ در حالی که همه دلها شیفته دیدار ایشان بود. بعد از پانزده سال امام با حشمت و هیمنه بی سابقه ای وارد خاک ایران شدند. دهه فجر - که ابتدایش تشریف فرمایی امام و انتهای آن پیروزی معجزه آسای انقلاب اسلامی بود. همه لحظاتش خاطره انگیز است. به خصوص آن روزهایی که در نهایت فشار و سختی ها، یک مرتبه این انفجار نور پدیدار شد. بخش تاریخ پایگاه خبری مشرق نیوز در نظر دارد موضوعاتی را برای مخاطبین خود مطرح نماید که کمتر مورد توجه قرار گرفته است:

*من روی سر مردم حرکت کنم؟!

شبی که امام این تصمیم خود را اعلام کردند، بعد از نماز مغرب و عشا بود که به اتاق آمدند و توسط حاج مهدی عراقی دوستان را دعوت کردند...

امام در آن جلسه عنوان کردند که من به ذهنم رسیده است که دیگر موقعش رسیده که برگردیم ایران و ما کاری اینجا نداریم. زودتر برویم و مردم را ببینیم و کارهایمان را در داخل کشور انجام بدهیم. سپس نظر حاضران را پرسیدند. پس از سخن امام حالت عاطفی شدیدی بر همه حاکم شد، به خصوص مرحوم عراقی دچار التهاب روحی شد و اشک در چشمش حلقه زد، البته امر غیرمنتظره ای نبود و همه در انتظار چنین روزی بودیم. همه گفتند مصلحت را شما بهتر می دانید.

بعد از آن بحث شد که بعد از فرود در مهرآباد چه کنیم؟ پیشنهاد داده شد که برویم مجلس شورای ملی. امام گفتند به آنجا برویم که به آن مشروعیت بدهیم!؟

عده ای هم گفتند، مجلس جای کوچکی است و جایی است که نمایندگان شاه آنجا بودند و در شأن امام نیست. به این جمع بندی رسیدیم که امام ابتدا بروند دانشگاه تهران که جایگاه و پایگاه مبارزات سیاسی و نیز محل تحصن آقایان علمای شهرستان هاست و بعد هم به بهشت زهرا و در آنجام امام در حضور خانواده شهدا سخنرانی کنند. بحث و گفتگو شد که باید کمیته تدارکات تشکیل بشود و مقدمات کار را فراهم و شرایط و امکانات را بررسی کنند. مرحوم اشراقی گفت: به لحاظ امنیت بهتر است با هلی کوپتر به بهشت زهرا بروند.

امام پاسخ دادند: من از روی سر مردم حرکت کنم؟ نه، با ماشین می رویم.(خاطرات صادق طباطبایی- ص 229)

 

*توجه امام(ره) به حقوق همسایگان خود حتی در فرانسه

وقتی اعلام شد امام بزودی نوفل لوشاتو را ترک خواهند کرد، مردم این محل برای دیدن و خداحافظی با ایشان ابراز علاقه کردند و صفی طولانی در محوطه مقابل باغ محل استقرار تشکیل شد. واقعاً شور و علاقه مردم برای دیدار با امام جالب بود. در ابتدا یکی دو نفر که از چهره های سرشناس محلی بودند به طور جداگانه حضور امام رسیدند. یکی از آنها کشیش بود که امام او را آخوند محل می‌نامیدند! او گفت: این روزها در تاریخ جهان ثبت خواهد شد. حضور شما به این دهکده جایگاه تاریخی و به ما یک معنویتی داده است. امام در پاسخ عذرخواهی کردند و گفتند در این مدتی که ما اینجا بودیم برای شما ایجاد زحمت شد، رفت و آمد و سر و صدا زیاد بود و امنیت و آسایش از شما سلب شد. پس از آن نوبت مردم شد که به صورت خانوادگی یا تک تک می رفتند داخل و از امام خداحافظی می کردند.(همان)

*امامی که من ملاقات کردم

وقتی که مرحوم شهید بهشتی، رضوان الله تعالی علیه، در پاریس خدمت امام شرفیاب شدند، صحبت هایی شد و ایشان به ایران آمدند و برای تشکیل کمیته استقبال از حضرت امام عده ای از دوستان را به منزل خودشان دعوت کردند. آنجا من جملات ایشان در گوشم زنگ می زند که فرمودند، برادران کمربندها را محکم ببندید، امام بزودی می آید، امامی که من ملاقات کردم ساعت رفتن شاه را می داند، ساعت ورود خودش را می داند، و آینده را هم می داند.

از همانجا تشکیل کمیته استقبال از امام شروع شد که بعد از پاریس پیغام رسید که امام اراده کردند که محل استقرار ایشان اولا یکی از نقاط مردمی تهران باشد. ثانیا مکان شخصی نباشد و ثالثا مکانی باشد که با اهداف نهضت هماهنگ باشد. ما هم در جلسات کمیته استقبال روی این موضوع تحقیق می کردیم و فکر می کردیم جایی که به نظرمان مناسب آمدمدرسه رفاهبود که مدرسه رفاه در حقیقت به حضرت امام تعلق داشت. چرا که این مدرسه را مقلدین امام با وجوهاتی که با اجازه امام در آنجا داده بودند ساخته بودند و یک مدرسه اسلامی بود وقتی که به پاریس اطلاع دادند مورد موافقت قرارگرفت و مدرسه رفاه به عنوان مقر کمیته استقبال از امام انتخاب شد. (خاطرات محسن رفیق دوست–مجله حضور شماره 3)

*شب عاشورایی امام (ره) در نوفل لوشاتو

امام خمینی در آخرین نماز جماعت مغرب و عشا در جمع دوستان و هواداران خود حاضر شدند و پس از نمازگزاردن به یکی از وعاظ گفتند تا برای آنهایی که موفق به همراهی با پرواز امام نشده اند صحبت کند و بگوید: «این سفر، سفر خطرناکی است. معلوم نیست ما به سلامت به ایران برسیم. شاید این پرواز را در هوا یا زمین بزنند. شما نگران نباشید، اصرار نکنید با من باشید. بگذارید من بروم اگر خطری بود برای من باشد.» پس از سخنرانی مفصل سخنران و نقل سخنان امام، گریه و زاری از هر سو بلند شد و هر کس با زبانی می گفت: اگر برای شما خطری هست ما پیشمرگ شماییم. امام برای همه دعا کردند و سرانجام برای باقیماندگان نیز پرواز دیگری تهیه شد. (همان)

*حتی در شب پرواز

به احترام امام طبقه بالای هواپیما را اختصاص به امام داده بودند تا امام در آنجا استراحت بکنند و کسی مزاحم ایشان نباشد بقیه مسافران طبقه پایین هواپیما نشسته بودند. هرکدامشان به کاری مشغول بودند. من جسارت کردم گفتم که بروم ببینم امام در چه حالی است. پله های هواپیما را گرفتم و رفتم طبقه بالا. وقتی رفتم دیدم امام نشسته اند و مشغول نمازند. مثل سایر اوقات. اما به پهنای صورت اشک می ریزند و در حال نماز شب هستند. این حالت امام برای من بسیار جالب بود. حتی در شب پرواز - از پاریس به تهران - آن هم در چنین شرایطی امام نماز شب و حالت نیمه شب را ترک نکرد. (مجله حضور شماره3)

*راز پاسخ عجیب امام به یک خبرنگار

پس از طلوع فجر، امام خمینی به نماز ایستادند و یاران نیز به او پیوستند و نماز صبح را با جماعت در هواپیما اقامه کردند. ساعت نزدیک هشت به وقت ایران بود که مهماندار پشت بلندگو رفت و اعلام کرد: هماکنون در آسمان ایران وارد شدیم. امام خمینی با شنیدن این جمله، لبخندی بر لبانش نقش بست.

هر کس از لبخند امام تفسیری کرد: ورود به خاک وطن، احساس پیروزی، یادآوری هنگامی که تنها با یک هواپیمای نظامی به سوی ترکیه تبعید میشدند، یادآوری جملهای که فرموده بودند که: شاه! کاری نکن که از ایران بیرونت کنم و...

موقعی لبخند امام بیشتر معنا یافت که خبرنگاری پرسید: آیتالله چه احساسی دارند و امام فرمودند: هیچ.

بسیاری این جمله امام را درک نکردند و اصولاً برای آنها قابل درک نبود که مردی تبعیدی که اکنون پیروزمندانه به وطنش بازمیگردد، چرا نباید احساس خوشحالی بکند؟

امام خمینی انسانی بود صاحب عقل و غریزه، اما انسان مافوقی بود که غرایزش را به تسخیر عقل الهی خویش در آورده بود. او فقط بر مبنای تکلیف عمل میکرد؛ پیروزی و شکست برای او هر دو زیبا بود، همان طوری که شکست او را مأیوس و افسرده نمیکرد، پیروزی نیز احساسات شخصی او را برنمیانگیخت. او حتی برای خود نقشی قائل نبود که پیروزی او را خوشحال کند. او معتقد بود که خداوند مردم را برانگیخته و خود آنان را پیروز کرده و دیگر جایی برای نشان دادن احساسات شخصی باقی نمانده. پانزده سال قبل وقتی رژیم به مدرسهفیضیه حمله کرد، وقتی که همه دچار رعب و وحشت و سرخوردگی شدند، امام خمینی فرمودند: الحمدلله این همان چیزی بود که ما از خدا میخواستیم. از طرف دیگر امام خمینی یک مؤمن بود، همهزمین را متعلق به خداوند میدانست و برای او مرزهای جغرافیایی قراردادهای اعتباری بودند که هیچ اصالتی نداشتند؛ اما پاسخ امام برای کسانی که قلب خود را در چنبرهحدود جغرافیایی گرفتار کرده بودند همچنان سنگینی میکرد. موضوع از امام خمینی پرسیده شد، امام از این سؤال تعجب کردند و فرمودند: «اما در برابر احساسات مردم که در سخنرانی گفتم عواطف و احساسات شما بر دوش من سنگینی میکند و نمیتوانم جواب بدهم... اما در برابر خاک، خاک ایران، عراق، کویت و... برایم فرق نمیکند.»

*جلوتر از شما نخواهم رفت

آقای پسندیده برادر بزرگ امام از پایین وارد هواپیما شدند. فهمیدم که وضع آنچنان نیست که ما خیال می کردیم. وضع، وضع دیگری است. امام به حسب روحیه ای که داشتند نسبت به برادر بزرگترشان فرمودند: آقای پسندیده جلو بیفتد. چون هیچگاه امام از ایشان سبقت نمی گرفتند. آقای پسندیده هم نمی توانستند جلوتر از امام راه بیفتند. امام فرمودند: پس شما جلوتر از ما از هواپیما بروید بیرون والا من جلوتر از شما نخواهم رفت (مجله حضور شماره13).

*منافقین و محافظت از جان امام (ره)

در کمیته به حقیر دو مسئولیت رسمی داده بودند یکی "مسئول تدارکات کمیته استقبال" بود که علنی بود و یکی هم "مسئولیت امنیت حفاظت از شخص امام" بود که آن مسئله تدارکات را با یک تشکیلات بسیار وسیعی سامان می دادیم و یک عده دیگری هم با من همکاری داشتند، اما در مورد مسئولیت امنیت که قراربود من به عهده داشته باشم به طورکلی فقط برادران بزرگواری که اکثرشان مثلشهید بزرگوار آیت الله مطهری،شهید مظلوم آیت الله بهشتی،مرحوم شهید مفتح، اینها الان نیستند، ولی آقای هاشمی و مقام معظم رهبری الان هستند فقط اینها می دانستند که مسئله امنیت به عهده بنده است. ما آمدیم برای امنیت فکر کردیم که از چه کسانی استفاده کنیم. البته فکر نمی کردیم که بعدا همه ترتیبات ما به هم می خورد، اما خوب ماموریت داشتیم و می خواستیم این کار انجام شود، در میان دوستانی که با ما بودند، خدا رحمتش کند شهید گرانقدر سپاه،شهید بروجردیرا که ایشان با من از سالهای قبل از انقلاب ارتباط داشت و با هم در مبارزه علیه طاغوت کار می کردیم... من ایشان را خواستم و گفتم که چنین مسئولیتی به من داده شده و قرار است که ما گروهی را انتخاب کنیم و حفاظت از امام را به عهده بگیریم. ایشان حدود پنجاه نفر از برادران را که همه از بچه های کارکرده و سلاح دیده و مورد اعتماد بودند، جمع کردند. ما تقریبا مدتی برای این کار مانور دادیم. ماشین تهیه کردیم، موتور سوارها چطور باشند. پیشنهاد شده بود به کمیته استقبال، که حفاظت از امام را بدهید به مجاهدین خلق... . ما مخالفت کردیم و کار به جایی رسید که در مدرسه رفاه جلسه ای تشکیل شد و چند نفر از طرف شورای انقلاب مامور شد که حرفهای مرا گوش کنند. حرفهای طرف مقابل را هم گوش کنند و من به چند دلیل این موضوع را در آن جلسه ثابت کردم که این کار به مجاهدین داده نشود. دلایل من این بود که اولا به چه اشخاصی می خواهند این کار را واگذار کنند، آیا همانهایی که اخیرا از زندان آزاد شدند. یا کسانی که بیرون بودند، معلوم بود که می خواستند به همین اشخاص بدهند.

دلیل اولم این بود که اینهایی که امام را قبول ندارند. دوم اینکه آنهایی هم که در زندان بودند 5 - 6 سال بود که آمادگی حمل سلاح را نداشتند. سوم اینکه اصلا اینها سلاح ندارند. در مقابل ما گروهی را انتخاب کردیم کهگروه توحیدی صفبود . آنها همه مسلح بودند، حتی مسلسل هم داشتند، همه از عاشقان امام بودند. همه هم مورد تایید خود آقا قرارگرفتند. و لذا در آن جلسه، این موضوع هم حل شد و ما آماده شدیم که برای ورود اول امام که روز پنجم بهمن بود. فرودگاه، فرودگاهی بود که قبلا سقفش ریخته بود و قرار بود از همان فرودگاه استفاده کنیم، اما هنوز افتتاح نشده بود. مرتبا می رفتیم می دیدیم پلیس آنجا را احاطه کرده تا آنکه فرودگاه ها کاملا بسته شدند. یک بحث این بود که اگر امام تصمیم گرفتند که بیایند ما برویم و مسلحانه فرودگاه را بگیریم. ما طرح این کار را ریخته بودیم که حتی از کجا برویم و چه جوری حمله کنیم. چقدر تلفات بدهیم و به هرحال چه کار بکنیم. طرح دیگر براساس تماسی که آن موقع با بقایای رژیم داشتیم، این بود که آنها تصمیم داشتند فرودگاه را در اختیار ما بگذارند. طرح دوم قبول شد. آنها شب 12 بهمن حدود ساعت 9 شب اعلام کردند که بیاید. ما گفتیم که ما می خواهیم فرودگاه را تحویل بگیریم، شما حق ندارید در فرودگاه باشید. اما آنها گفتند کسی از ما نباید مسلح باشد، که ما گوش نکردیم. شب ساعت 9 رفتیم فرودگاه را تحویل گرفتیم. عده ای از برادران غیر از گروهی که جزو محافظین بودند، آنها را بردیم روی سقف فرودگاه و جاهای مختلف با لباسهای مبدل و انواع پوششها قراردادیم. به ایشان مسئولیت دادیم و آنها هم مراقب بودند. صبح حرکت کردیم با همه بچه ها. یادم هست دوتا مسلسل قراربود با خودمان ببریم فرودگاه. مرحوم شهید بروجردی، که باصطلاح بعد از من که مسئول امنیت بودم، مسئول گروه بود. لباس روحانیت پوشید و مسلسل را زیر همان لباس حمل کرد به فرودگاه.

از همانجا مشکلات ما شروع شد. چند تا مسئله داشتیم: یکی، ترتیب ایستادن مستقبلین بود در سالن فرودگاه. دوم بعداز اینکه امام از هواپیما تشریف آوردند پایین، چه کسی برود استقبال. آنجا همه اتفاق کردند که شهید مطهری برود و کسی هم اعتراض نداشت. بعد ما آمدیم دیدیم که صفهایی تشکیل شد، صف اول حدود 14 - 15 نفر از سران منافقین ایستاده اند... بالاخره ترتیبی دادیم که روحانیون بیایند و جلو بایستند و اینها (منافقین) بروند پشت بایستند. حتی یادم هست برای اینکه بتوانیم موضوع را خیلی روحانی بکنیم رهبر ارامنه هم آوردیم سرصف در کنار روحانیون خودمان قراردادیم که اصولا روحانی باشد و افراد غیر روحانی بروند صف دوم بایستند. امام از هواپیما پیاده شدند و آمدند در سالن فرودگاه.(همان)

*من با این مردم کار دارم

ماشین افتاد به دست مردم. من حس کردم که ماشین در اختیار من نیست و خودبخود حرکت می کند. در این لحظه من سرعت ماشین را زیاد کردم و آمدیم تا انتهای خیابان امیریه و یواش یواش طرف منطقه جنوب و فقیرنشین تهران. از آنجا به محض اینکه خانه های کاهگلی و فقیر دیده شد، امام به احمدآقا فرمودند: اینجا کجاست؟ البته در مسیر مرتبا می پرسیدند که این کدام خیابان است و آن کدام محله. احمدآقا مرتبا جواب می دادند. یا از من می پرسیدند. آنجا امام فرمودند که من با این مردم کار دارم و این مردم هم با من کاردارند. (همان)

*فدای سر امام(ره)

بعد از ورود امام خمینی وضعیت به جایی رسیده بود که مردم نیازی به اعمال قدرت دولت نمیدیدند، مردم سعی می«مردم خودشان مأمور راهنمایی و رانندگی شده بودند. اگر تصادفی اتفاق میکردند با ایثار و گذشت مسایل را بین خود حلّ و فصل نمایند.صاحبان ماشین پیاده میشدند و باهم روبوسی کرده و از خسارت میگذشتند و میگفتند فدای سر امام و میرفتند. [و به عبارتی دیگر] در آن روزها از سراسر ایران بوی بهشت به مشام میرسید.» (خاطرات محمدرضا اعتمادیان، ص81)

 

ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی